خاطرات
یاد باد آن روزگاران یاد باد
خاطرات عملیات خیبر وبدر /قسمت اول
در ادامه بخوانید...
بخش نهم- تشکیل دادگاه و سرانجام ماجرای ترور سعید حجاریان
کد مطلب: 27132
تاریخ انتشار: 1395/03/02
بعد از آزادی ابتدا به خانه رفتم برخی از دوستان، اقوام، اهل محل و اعضای شورای شهر به استقبال آمده بودند. بلافاصله بعداز دیدار با خانواده به ملاقات سعید در بیمارستان سینا رفتم و از دیدن هم خوشحال شدیم. او تازه از کما خارج شده بود لذا ملاقات چند دقیقه بیشتر طول نکشید.

بعد از آزادی ابتدا به خانه رفتم برخی از دوستان، اقوام، اهل محل  و اعضای شورای شهر به استقبال آمده بودند. بلافاصله بعداز دیدار با خانواده به ملاقات سعید در بیمارستان سینا رفتم و از دیدن هم خوشحال شدیم. او تازه از کما خارج شده بود لذا ملاقات چند دقیقه بیشتر طول نکشید.

.

 

 

 

 

 

 

 

 

شرح عکس: پس از آزادی زندان در جریان ترور سعید حجاریان؛ جلوی درب منزل اللهیه؛ بهار 1379

آقایان عباس دوزدوزانی و مرتضی لطفی (از اعضاء شورای شهر) در عکس دیده می‏شوند.

 

جالب بود پس از آزادی وقتی پیش خانواده‎ام رفتم متوجه شدم تبلیغات و القائات چنان شدید بوده که حتی در ذهنیت نزدیکترین افراد و آشنایان هم ایجاد شبه ایجاد کرده بودند، چه رسد به فضای عمومی. واقعاً نکته عجیبی بود. مگر می شود فردی را ترور کرد و بعد هم با تمام وجود برای نجات او  تلاش کرد؟! گاهی اوقات فکر می‎کنم که این لطف خدا بوده تا در لحظه حادثه آنجا باشم و او را به موقع به بیمارستان برسانم. تا اتهامی که بنابر سناریوی ساختگی تلاش داشتند بر گردن من بیاندازنند، هیچ‎گاه مطابق خواست طراحان سناریو محقق نشود و در این راستا مسلماً به هوش آمدن سعید حجاریان و اولین اظهار نظرش بعداز حادثه باعث شد سناریوی مذکور با شکست مواجه شود.

وقتی بیرون آمدم متوجه واکنش‎ها به جریان بازداشت خودم در فضای عمومی شدم. شورای شهر کمیته پیگیری به مسئولیت خانم وسمقی تشکیل داده بود و ایشان پیگیر موضوع و مرتب با خانواده‎ام در ارتباط بوده، اطلاعیه‎ها و بیانیه‏ها، مقالات و مصاحبه‏هایی در این خصوص توسط شورای شهر، برخی اشخاص و گروه‏های همسو و نیز برادرم رسول منتشر شده بود که مقاله «یک تیر و دو نشان» عمادالدین باقی در روزنامه خرداد و بیانیه مجمع نمایندگان ادوار از جمله آنها بود. همچنین در این فاصله انتشار مصاحبه مفصل من با روزنامه صبح امروز که قبل از بازداشت تهیه شده بود، در روشن ساختن برخی زوایای ماجرا بی‎تاثیر نبود. در این مرحله آقای غلامعلی ریاحی وکالت مرا بر عهده داشتند.

یکم اردیبهشت 79 من از بازداشت خارج شدم و از ششم اردیبهشت دادگاه شروع شد و طی چند نوبت   به صورت علنی برگزار شد. من هم به اتفاق وکیلم در جلسات حضور داشتم ولی باز برایم جالب بود که علیرغم آن اتهامات کذایی و بازداشت و دعوتم برای حضور در دادگاه به عنوان مطلع، هیچگاه در صحن محاکم علنی اظهاراتی از من گرفته نشد. متهمان چند نفر از نیروهای فعال محلی معروف به «دخمه» در شهر ری بودند به نام‎های: سعید عسگر، پورچالویی، روغنی، به همراه محمدعلی مقدمی و یکی دو نفر دیگر.

به خاطر دارم در آخرین جلسه وقتی اظهارات مقدمی را گرفتند، او شرح ماوقع و نحوه ارتباطش با من را بیان کرد و توضیح داد که هیچ اطلاع و ارتباطی با آن حادثه نداشته‎ام، بلافاصله آقای ریاحی گفت: «از شما رفع اتهام شد و هیچ جای نگرانی نیست!» و در نهایت با صدور حکم برائتم از سوی دادگاه، درستی پیش‎بینی و نظر ایشان هم به اثبات رسید.

از دیگر مسائل مرتبط با این موضوع یکی نوشتن نامه توسط من به آقای خاتمی و آقای هاشمی شاهرودی به عنوان روسای قوه مجریه و قضائیه بود که شرح ماوقع را داده و درخواست اعاده حیثیت کرده بودم اما نتیجه‎ای عملی در پی نداشت؛ دیگر اینکه در اثر این ماجرا پرونده هفته‎نامه امید زنجان هم به جریان افتاد و ده‎ها شکایت توسط اشخاص حقیقی و حقوقی در دادگاه مطبوعات مطرح شد و مورد رسیدگی قرار گرفت. بطوری‎که نزدیک یک سال درگیر این موضوع بودم. غیر از یکی دو مورد که فرمانده وقت سپاه آقای رحیم صفوی شاکی آن بود و در تهران مورد رسیدگی قرار گرفت بقیه پرونده‎ها که طرف‎های آن از مدعی‏العموم گرفته تا صدا وسیما، دانشگاه آزاد، برخی دستگاه‎های نظامی و انتظامی و اشخاص حقیقی که بالغ بر 40 عنوان شکایت بود، همگی در دادگستری زنجان مورد رسیدگی قرار گرفت، البته به این قضیه و مسائل آن در جای خود خواهم پرداخت ولی نکته‎اش این بود که باید برای حضور در دادگاه مرتب در بین تهران و زنجان در تردد باشم و با توجه به مسئولیت‎ها و مشغله‎های زیادی که در ارتباط با شورای شهر تهران داشتم، انرژی زیادی از من گرفت و در نهایت پس از جلسات متعدد در حضور هیات منصفه، به پنجاه هزار تومان جریمه نقدی و یک سال توقف انتشار امید زنجان محکوم شدم و این پایان حیات یک هفته نامه پر طرفدار در بین مردم بود.

مطلب دیگر شکایت‎هایی بود که خودم از برخی روزنامه‏ها و نشریات به دلیل نشر اکاذیب و جوسازی در ماجرای ترور سعید حجاریان داشتم. رسیدگی آنها هم در عمل آنقدر طول کشید که مشمول مرور زمان شد و ناچار از پیگیری آنها منصرف شدم.

به هر حال آنچه که در خصوص حادثه ترور سعید حجاریان می‎توانم در پایان این بخش بگویم این است که  اصلا هیچ‎گاه روشن نشد اصل ماجرا چه بوده و حتی در همان موقع خود سعید حجاریان هم پیگیر نشد و شکایتی از متهمان پرونده نکرد و همواره خواستار معرفی طراحان و امران اصلی ماجرا بود. سخن جالبی که در این رابطه از سعید در آن زمان نقل شده این است که: «دکتر من ظفرقندیه، قاضی پرونده‎ام رازقندیه، حتماً ضاربم هم بزبزقندیه!»

وقتی ایشان پیگیر نشدند طبیعتاً من هم دیگر کاری در این رابطه نداشتم.

بعد از گذشت یکی  دو سال روزی آقای رازقندی را داخل آسانسور دیوان عدالت اداری دیدم و از ایشان پرسیدم که ماجرا چه بود و به کجا رسید؟ که ایشان هم تلویحاً  توصیه کردند که بی‎خیال ماجرا باشم، من هم رها کردم ولی تکلیف این اتهامات و جوسازی‎ها و فشارهای ناروا که بر من و اطرافیانم وارد شد چی می‎شود؟!

اتفاقاً در دوره بازداشت هم یک بار هم آقای رازقندی از من پرسیدند که آیا در زندان اهانت و اذیتی نسبت به من شده است؟ من هم پاسخ دادم از کسی گله و شکایتی ندارم فقط از این ناراحتم که این بازجویی‎ها و سوالاتی که پرسیده می‏شود نیازی به بازداشت و این‎گونه برخوردها را نداشت و خیلی بهتر از این‎ها می‎شد رفتار کرد.

در نهایت بعد از آن‎که سعید عسگر،  پورچالوئی و دو نفر دیگر به عنوان ضارب و تیم ترور معرفی شده و  اتهامات وارده را پذیرفته و گفتند: چون احساس کردیم حجاریان بر علیه ولایت و نظام اقدام می‎کند در بین خودمان به این تصمیم رسیدیم که او را به نوعی تنبیه کنیم و قصد کشدنش را نداشتیم. بعد از اتمام دادگاه به آنها حکم زندان دادند و پس از چندی هم آزاد شدند. آقای مقدمی هم بعد از مدتی آزاد شد اما نمی‎دانم چه حکمی گرفت و دیگر خبری هم از او ندارم. 

 

پایان بخش نهم/ انتشار مطلب با ذکر منبع بلامانع است .

نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ترین
آخرین عناوین