خاطرات
یاد باد آن روزگاران یاد باد
خاطرات عملیات خیبر وبدر /قسمت اول
در ادامه بخوانید...
بخش هشتم-سناریوی بازداشت در ماجرای ترور سعید حجاریان
کد مطلب: 27127
تاریخ انتشار: 1395/02/22
آخر سال بود و کارهای شهرداری و شورا را انجام داده بودیم و تعطیلات عید شروع شده بود، من هم همراه خانواده برای دیدن اقوام همسرم به شمال رفتم. بعد از چند روز ـ دقیقاً چهارم فروردین 1379 ـ از اخبار سراسری شنیدم که محمدعلی مقدمی دستگیر شده است، این برایم عجیب بود و گویی سناریویی جدید در دست تهیه بود.

آخر سال بود و کارهای شهرداری و شورا را انجام داده بودیم و تعطیلات عید شروع شده بود، من هم همراه خانواده برای دیدن اقوام همسرم به شمال رفتم. بعد از چند روز ـ دقیقاً چهارم فروردین 1379 ـ از اخبار سراسری شنیدم که محمدعلی مقدمی دستگیر شده است، این برایم عجیب بود و گویی سناریویی جدید در دست تهیه بود.

آن سال ماه محرم بعداز تعطیلات عید ماه بود و من هم به مانند هر سال به همراه خانواده برای شرکت در مراسم عزاداری سالار شهیدان و ادای نذری تاسوعا و عاشورا به زنجان رفتم. ظهر تاسوعا در منزل پدری مشغول انجام کارهای مربوط به نذری بودم که که مرحوم عباس مسگرپناه، برادر همسر آقامجتبی ـ برادر کوچکم ـ که در نیروی انتظامی زنجان بود و بعدها در ماموریتی به شهادت رسید، تماس گرفت و گفت که چند نفر از طرف نیروی انتظامی مرکز، به همراه حکمی برای بازداشت من به زنجان آمده‎اند. به ایشان گفتم که نگران نباشد مسئله‎ای نیست و حتی درخواست کردم که آدرس دقیق منزل هم به آنها بدهد. آن خدا بیامرز علاوه بر نسبتی که با ما داشت از هم‎پایگاهی‎های قدیمی بسیج محلمان بود و نگران شده بود.

کمی بعد عده ای از نیروی انتظامی البته با لباس شخصی به منزل پدریم آمدند و با احترام از من خواستند که همراهشان بروم.  حکم بازداشتم را به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی» دیدم و این برایم جای تعجب داشت! هر چند با فضاسازیی که رسانه‏های جریان رقیب (کیهان، رسالت و...) به شدت علیه من ایجاد کرده بودند، انتظار چنین پیش‌آمدی را داشتم. ولی در آن زمان با چند روز تعطیلی مواجه بودیم؛ فقط توانستم به آقای دوزدوزانی و خانم وسمقی و استاندار وقت زنجان (آقای سلطانی فر) خبر دهم که ماجرا از چه قرار است.

به اتفاق همسرم و دخترم مریم، با ماشین ماموران به سمت تهران حرکت کردیم. پسرم عماد در زنجان ماند و دختر کوچکم مائده هنوز به دنیا نیامده بود. یکی از بچه‎های زنجان با ماشین خودش و یک ماشین هم از طرف استانداری پشت سر ما حرکت می‎کردند. در مسیر تهران چند نفر از جمله آقای تاج‌زاده معاون سیاسی وزیر کشور و آقای دوزدوزانی با من تماس گرفتند ولی بیشتر از همه خانم وسمقی بود که مرتب در تماس بود و کار را دنبال می‌کرد.

به تهران که رسیدیم دیگر شب شده بود، مستقیم به سمت کاخ دادگستری در میدان ارک رفتیم و یکی دو ساعت در آنجا بودم. شب عاشورا بود و در مسجد ارک هم مراسم عزداری برپا بود و صدایش بوضوح شنیده می‎شد. در محلی که بودم تلویزیونی روشن بود و اخبار ساعت 9 شب پخش می‎شد، جالب بود که مجری اخبار «آقای بابان» اعلام کرد که "احمد حکیمی پور را بازداشت کردند!" و این خیلی بی اخلاقی بود که هنوز اتهام فردی ثابت نشده نام او را در خبر سراسری ساعت 9 شب اعلام کنند. گوینده خبر گفت: «به دلیل بیم فرار، جلوگیری از تبانی و ممانعت از احتمال امحای آثار جرم، با حکم قضایی» مرا دستگیر کرده‌اند. آخر شب یک ماشین ون از طرف دادستانی آمد و مرا با چشم بند و دستبند را بردند. 

خیابان‏ها شلوغ بود و دسته‎های عزاداری بیرون آمده بودند. در حالی که سرم را پائین خم کرده بودند در خیابان می چرخیدیم، متوجه نشدم که از کدام مسیر رفتیم. نمی‌دانم من را کجا بردند، زندان قصر، پادگان عشرت‎آباد؛ یا ... ولی مهم این بود که زندان بود. همان شب لباس زندان به من دادند و به داخل سلول دلالت کردند. سلول انفرادی بسیار کوچک بود، در حد 1 متر در 2 متر با دوربین در بالای سقف. تا چند ساعت پس از نیمه شب صدای نوحه و عزاداری دسته های سینه و زنجیرزنی به گوش می‎رسید.

فردا مرا برای تفهیم اتهام ـ به کانکسی که در محوطه زندان بود ـ پیش قاضی رازقندی بردند. در تفهیم اتهام عنوان کردند که دلیل بازداشتم سه موضوع است: اینکه نتوانم فرار کنم، اسناد ترور را امحا نکنم و تبانی نداشته باشم؛ و گفتند که من طراح اصلی ترور بوده‎ام!

از دلایل و اسناد و مدارک اتهام پرسیدم، گفتند آقای مقدمی این حرف را زده؛ درخواست کردم تا او را بیاروند که جلوی من این حرف‎ها را بزند. با رد تمام اتهامات درخواست کردم تا با وکیلم صحبت کنم. آقای «رهامی» را به عنوان وکیل خود معرفی کردم.

روزی چند بار، با چشم بند و دستبند برای بازجویی می‎رفتم ولی کم کم سوالات از موضوع اصلی که ترور سعید حجاریان بود خارج شد و مسائلی مطرح شد که ربطی به موضوع نداشت. بازجو بعد از چند جلسه گفت که بهتر است از فرصت استفاده کنیم و به بحث‎های  دیگری که درباره شما مطرح است بپردازیم تا همین جا تعیین تکلیف شود. من هیچ نگرانی از خودم و گذشته‎ام نداشتم و درخواست کردم برای سهولت کار ضبط صوتی بیاورند و راجع به آن مسائل شفاهاً صحبت کنم. مسائلی در ارتباط با هفته نامه «امید زنجان» و مواضع و محتوای آن که صاحب امتیاز و مدیر مسئولش بودم و سالها در زنجان منتشر می‏شد؛ عملکردم در مجلس چهارم و هیات مدیره سازمان جمع آوری و فروش اموال تملیکی و...  هر ابهام و صحبتی بود مطرح شد من هم پاسخ دادم. یک بار هم قاضی مرا با محمدعلی مقدمی روبرو کرد، اما آنچه آنها ادعا می‎کردند بر زبان او جاری نشد و صرفاً گفت که من از آقای حکیمی پور توصیه نامه‏ای برای آقای حجاریان گرفته بودم. واقعیت هم همین بود.

در تمام طول مدت زندان در انفرادی بودم و حتی امکان تماس با خانواده‎ام را هم نداشتم. البته بعداز چند روز یک تماس تلفنی با همسرم گرفتم او را از نگرانی درآوردم.

در کل مدت بازداشت یکی دوبار بیشتر فرصت هواخوری نداشتم، ولی تعدادی کتاب به من داده بودند که شب‏ها و در اوقات مابین بازجویی‎ها مطالعه می‎کردم و بطور مشخص کتاب «عبدالفتاح عبدالمقصود» در باره زندگی حضرت علی(ع) که توسط مرحوم طالقانی ترجمه شده بود در دستم بود.

از روز دوم سلولم عوض شد و در طبقه فوقانی به اطاق بزرگتری منتقل شدم. گاهی هم برای نظافت و بازرسی می‎آمدند. روزی یکی از بازجوها گفت: آدم مهمی شده‎ای و در شورای امنیت ملی در باره تو حرف می زنند. گفت که آقای خاتمی نسبت به بازداشت من اعتراض داشته و نظرها بر این بود که با دستگیری من سناریویی آماده شده که اصل موضوع را منحرف کنند.

در سناریوایی از سوی روزنامه‎هایی مثل: کیهان، رسالت و جوان ساخته شده بود؛  به طور مثال مطرح می‎شد که من جز افراد تندرو هستم که در زنجان گروهی داریم. یا اینکه مطرح شده بود که من مقلد آیت الله منتظری هستم و با نزدیکان ایشان ارتباط دارم تا این ماجرا برنامه‎ریزی شود! حتی این طور مطرح می شد که حکیمی پور از اعضای تندروی جریان چپ هست و با نهضت آزادی تعاملاتی دارد و با ملی ـ مذهبی‎هایی از قبیل تقی رحمانی و یا رضا علیجانی ارتباط دارد در حالیکه که من اصلاً با دو نفر مراوده‏ای نداشتم. سناریوی خنده‎داری بود که از سوی طیف تندرو اصول‎گرایان طراحی شده بود که در روزنامه‏های آن موقع جریان یادشده درج شده بود به این مضمون که ماجرای ترور سه ضلع دارد: ضلع فتوا که به مرحوم آیت ا... منتظری نسبت داده می‏شد، ضلع طراحی که به طیف ملی مذهبی و نهضت آزاد اطلاق می‏کردند و ضلع اقدام که مثلاً من و طیف بچه‏های زنجان بودیم.

بعدها از روزنامه‎های کیهان، رسالت و جوان به دلیل اتهامات واهی که به من وارد کرده بودند شکایت کردم ولی هیچ گاه به آن شکایت‏ها رسیدگی جدی نشد و حتی جوابیه‏هایی که به روزنامه‎ها می‎دادم هم منتشر نمی‎شد.

روز قبل از آزادیم برای اولین بار روزنامه‎ای در اختیارم گذاشتند و آن هم روزنامه جمهوری اسلامی بود. در آنجا خواندم که خوشبختانه سعید حجاریان به هوش آمده و وقتی متوجه دستگیری من شده، اعلام کرده که با دستگیری حکیمی‏پور می‏خواهند پرونده را منحرف کنند. وقتی این خبر را خواندم نفس راحتی کشیدم. فهمیدم که سناریو با شکست مواجه شده؛ اما اگر سعید به هوش نمی‌آمد معلوم نبود که ماجرا به کجا می‎انجامید.

بعد از حدود 10 روز با وثیقه 20 میلیونی از زندان آزاد شدم. گفتند که بعدا در دادگاه مسائل دیگر را روشن می‎کنیم. به هر حال موضوع دستگیری‎ام به شورای امنیت ملی کشیده شده بود، و بالاخره هم متوجه نشدم که اصل ماجرا چه بود و هنوز هم پشت پرده آن ماجرا مشخص نشده است.

 

پایان بخش هشتم/ انتشار مطلب با ذکر منبع بلامانع است .

نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ترین
آخرین عناوین