خاطرات
یاد باد آن روزگاران یاد باد
خاطرات عملیات خیبر وبدر /قسمت اول
در ادامه بخوانید...
ماجرای ترور سعید حجاریان
کد مطلب: 27124
تاریخ انتشار: 1395/02/14
بخش هفتم
همانطور که پیش‎تر گفتم، جریان اصلاحات در آن زمان با حوادث و اتفاقات بسیاری رو به رو بود و شاید همان تعبیر آقای خاتمی درست باشد که گفتند هر 9 روز با یک بحران مواجه می شدیم. در چنین شرایطی تمام تلاش ما در شورای شهر در راستای تثبیت ساختار شورا و پیگیری امور از مسیر قانون بود و من هر روز صبح شاید زودتر از باقی اعضا به شورا می آمدم. به خاطر مسئولیت معاونت اجرایی و اداری که بر عهده ام بود و بنابر این مسئولیت ناچار بودم بیشتر از سایر اعضا در شورا حضور داشته باشم.

همانطور که پیش‎تر گفتم، جریان اصلاحات در آن زمان با حوادث و اتفاقات بسیاری رو به رو بود  و شاید همان تعبیر آقای خاتمی درست باشد که گفتند هر 9 روز با یک بحران مواجه می شدیم. در چنین شرایطی تمام تلاش ما در شورای شهر در راستای تثبیت ساختار شورا و پیگیری امور از مسیر قانون بود و من هر روز صبح شاید زودتر از باقی اعضا به شورا می آمدم. به خاطر مسئولیت معاونت اجرایی و اداری که بر عهده ام بود و بنابر این مسئولیت ناچار بودم بیشتر از سایر اعضا در شورا حضور داشته باشم. در نیمه دوم اسفند ماه 78 بودیم و هنوز شورا سال اول خود را طی می‎کرد. آن روزها به تازگی از بررسی و تصویب بودجه سال 79شهرداری فارغ شده بودیم و این اولین بار پس از انقلاب بود که بودجه سالانه شهرداری‎ها توسط شورای شهر تصویب و ابلاغ می‎شد. چون تجربه اول بود بسیار درگیر جلسات تصویب بودجه بودیم تا با حساسیت لازم پایه انضباط مالی را در شهرداری تهران پی‎ریزی نمائیم. از طرف دیگر جریان اصلاح طلب پیروزی قاطعانه در انتخابات مجلس ششم به دست آورده بود و پس لرزه‎ها و پی‎آمدهای آن در عرصه سیاست و قدرت ادامه داشت.

صبح روز 22 اسفند مطابق معمول زودتر برای حضور در جلسه شورا آمدم، و دنبال جای پارک ماشین بودم. در آن زمان راننده و یا پارکینگ اختصاصی نداشتیم و از طرف شهرداری به اعضا شورا یک دستگاه پیکان داده بودند، وقتی به شورا می آمدیم دقایقی را باید برای جای پارک معطل می‏شدیم. آن روز جلوی درب ورودی شورا جای پارک نبود و مطابق معمول روزهایی که شورا جلسه رسمی داشت محوطه جلو شورا شلوغ و مملو از ارباب رجوع بود؛ ناچار به کوچه کناری شورا رفتم که معبر باریک بین ساختمان شورا و شهرداری بود ماشینم را پارک کردم . ساعت حدود هشت و نیم بود، شخصی به نام آقای مقدمی که بعداً به عنوان یکی از متهمان پرونده ترور مورد محاکمه قرار گرفت پیش من آمد و سراغ آقای حجاریان را گرفت، من اظهار بی اطلاعی کردم و او گفت که پرس و جو کرده ولی هنوز ایشان نیامده است. من او را از قبل می شناختم، زمانی که در مجلس چهارم بودم پاسدار وظیفه بود. پدر و مادرش از اهالی روستاهای اطراف زنجان بودند و به همین دلیل با من آشنایی داده بود، در مجلس موقع ورود و خروج گاهی همدیگر را در نگهبانی درب ورودی می دیدیم و سلام علیک می‏کردیم.  بعدها یعنی از سال 75 تا 78 دیگر او را ندیدم و اطلاعی از او نداشتم. آنطور که بعداً تعریف کرد بعد از دوم خرداد 76 سمپات جبهه مشارکت شده بود و در انتخابات مجلس ششم در ستاد انتخاباتی شان در منطقه 17 تهران فعال بوده و به آنها کمک می کرده و بطور مشخص آقای صفایی فراهانی و خانم دکتر کولایی را برای سخنرانی به منطقه 17 دعوت کرده بود. بعد از اینکه انتخابات مجلس تمام شد و اکثریت اصلاح طلبان مجلس را در اختیار گرفتند، برای خود و برادر کوچکش درخواست اشتغال داشت و چون مدت 5 ساله  سربازی وظیفه اش در یگان حفاظت مجلس رو به اتمام بود تمایل داشت در مجلس مشغول به کار شود و در این رابطه توصیه نامه ای از من می‎خواست. من هم ابتدا معرفی نامه‌ای خطاب به آقای میثم سعیدی که از منتخبین مجلس ششم از تهران بود نوشتم، و نامه دیگری هم خطاب به آقای حجاریان دادم به این مضمون که با توجه به مدت خدمت ایشان در مجلس و آشنایی که با محیط دارند بهتر است او را به دوستان مشارکت معرفی کنند تا در امور اداری آنجا مشغول به کار شود.

آقای مقدمی بعداز مراجعه به دفتر روزنامه صبح امروز موفق نشده بود با آقای حجاریان ملاقات کند و نامه مرا به او تحویل دهد، وقتی موضوع را تلفنی به من گفتند، پیشنهاد کردم که بهتره بیایند و قبل از شروع جلسه رسمی شورا، روزهای یک شنبه یا سه شنبه ایشان را ببیند. در روز حادثه مقدمی که از چند روز قبل پیگیری تائید نامه‎اش از سوی سعید حجاریان بود به شورا مراجعه کرده بود. من در حال پارک ماشین بودم، به من مراجعه کرد و سراغ سعید حجاریان را گرفت،  گفت: نیم ساعته منتظر آقای حجاریان در جلوی شورا هستم، وقتی اظهار بی‎اطلاعی کردم دوباره به سمت درب ورودی شورا باز گشت. من چند لحظه ای را در ماشین نشستم و در حاشیه روزنامه ای که داشتم کارهایی که باید در طول روز انجام می دادم را یادداشت می کردم.

در همان حال که چند دقیقه بیشتر طول نکشید، دیدم  آقای مقدمی دوان دوان و هراسان به سمت من می آید و با صدایی آشفته و بلند گفت: "حاج آقا ،آقای حجاریان را زدند، حاج سعید را زدند."
به نظرم ساعت بین هشت و نیم تا هشت و چهل دقیقه بود که این اتفاق افتاد، من علی رغم اینکه فاصله چندانی با محل حادثه نداشتم ولی اصلا صدای تیری نشنیدم، شاید از صدا خفه کن استفاده کرده بودند. با عجله به سمت در اصلی شورا رفتم، مردم جمع شده بودن و یکی فریاد می زد که آمبولانس خبر کنید. آقای محمدحسین حقیقی، آقای علیزاده‏ طباطبایی از اعضاء شورا هم در آنجا بودند. سعید حجاریان در حالی که تیر به صورتشان خورده بود، به پشت روی زمین افتاده و حالش بسیار وخیم بود و داشت خفه می شد، سریع به او نفس مصنوعی دادم تا خفه نشود و بلافاصله از کوچه کناری ماشینم را آوردم تا او را به بیمارستان منتقل کنیم. با کمک مقدمی و یکی دیگر از مراجعه کنندگان آذری زبان به نام موسوی نسب او را در صندلی عقب ماشین گذاشتیم و به سمت بیمارستان سینا که در ضلع شمالی پارک شهر بود رفتیم. در مسیر بودیم که آقای میرزا ابوطالبی نماینده ادوار مجلس و معاونت وقت وزیر مسکن با من تماس گرفت بدون اینکه بگذارم حرفش را بزند،  گفتم که چه اتفاقی افتاده و خواستم که سریع به آقای تاج زاده و یا خسرو تهرانی و دیگر دوستان خبر دهد.

خدا را شکر ترافیک شلوغی نداشتیم و من بدون توقف و به سرعت به سمت بیمارستان رفتم و وارد اورژانس شدم و آنجا کمک کردند و سریع ایشان را به داخل اورژانس بردیم. نکته جالب در این صحنه برای من تکاپوی شدید همان مقدمی برای آوردن برانکارد و انتقال سریع سعید به اورژانس بود که حتی در این رابطه با عوامل بیمارستان هم درگیر شد و سر آنها داد کشید.

حال سعید خوب نبود، به طور که دیدم زبانش بیرون آمده و انگار نفسش بالا نمی‏آید، در این حین بود که یکی از پزشکان اورژانس با سرعت گلوی او را سوراخ کرد تا بتوانند نفس بکشد. ظاهراً تعجیلی که برای نجات جان او صورت گرفت باعث شد تا هنگام سوراخ کردن گلو به حنجره اش آسیب برسد و شاید به خاطر همین است که هنوز هم برای صحبت کردن مشکل دارند. بعداً آقای دکتر قاجار که از آمریکا برای معالجه سعید آمده بود، طی گزارشی که در جلسه غیر علنی شورا ارائه کرد، گفت: «اگر چند ثانیه دیرتر به بیمارستان رسیده بود شانسی برای زنده ماندن وجود نداشت».

بعد از انتقال به بیمارستان، آقای مقدمی و موسوی نسب رفتند. در این فاصله آقایان دکترمیردامادی و دکتر شکوری راد و دکتر ظفرقندی هم رسیده بودند. من هم به شورا بازگشتم تا گزارشی از وضعیت را به جلسه ارائه دهم. شورا جلسه رسمی داشت ولی جو پر التهابی بود. پس از گزارش، شورا کمیته برای تحقیق و پیگیری ماجرا تعیین کرد که بعداً به آن خواهم پرداخت.

ولی حدود دو هفته بعد، درست در تعطیلات عید اتفاق عجیبی افتاد، صدا و سیما و روزنامه ها در گزارش‎های خبری خودشان اعلام کردند که مقدمی یکی از متهمان اصلی این حادثه بوده و دستگیر شده است! احساس بدی به من دست داد، چون این خبر با حالات و رفتار او در حین ماجرا مغایرت داشت.  اوضاع بهم ریخته بود. نکته جالب دیگر در این ماجرا این بود که یکی از اعضای شورا در همان روز طی مصاحبه ای اعلام کرده بود که او سعید حجاریان را به بیمارستان رسانده و این مطلب در ویژه نامه یک صفحه‎ای  که روزنامه صبح امروز در همان روز منتشر کرد هم درج شده بود ولی کذب محض بود و وقتی از او خواستم این موضوع را تکذیب و اصلاح کند، علیرغم قولی که داد هیچگاه این کار را نکرد تا اینکه بعداً مصاحبه مفصلی که صبح امروز با من ترتیب داد ناچار به توضیح در این رابطه شدم تا تحریف در واقعه صورت نگیرد.

 

پایان بخش هفتم / انتشار مطلب با ذکر منبع بلامانع است .

برچسب ها: ، ، ، ،
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ترین
آخرین عناوین